تبليغاتX
sanaz - راز
روزنامه نگاری

راز

لطیفه:

یک شهرنشین واردمزرعه ای شد واسبی زیبا دید.تصمیم گرفت که اسب را داشته باشد. با روستایی چانـه زد و بلاخره اسب را خرید. شهرنشــین روی اســـب پرید وگفت ((هی !بزن بریم)) ولی اسب از جایش نجنبید.

روستایی توضــیح داد:((این یک نوع اسب مخصوص است.او فقط وقـتی حرکت میــکند کـه بگویی (خدا را شکر)واسب با سـرعت زیاد شـروع به تاخــتن کرد.به زودی به یــک پرتگـاه رسید ند اسب همچنان به جلو می تازید ودرست به موقع صاحب جدید اسب یادش آمد که باید بگوید(آمین)))واسب درست در لبه ی پرتگاه میخکوب شد.

مرد که بسیار وحشت زده شده بود ومرگش را پیش چشم دیده بود. با فراق خاطر نگاهش را به آسمان دوخت وگفت (خدا را شکر)

انسان را تماشا کن : خودت راببین ، تماشا کن و خواهی دید که انسان در نا آگاهی عمل می کند .همه راز مذهب در این است که انسان را از نا آگاهی به آگاهی بیاورد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط سمیه حوه زاده  |